تبليغاتX
NuX VoMiCA
یکشنبه هفدهم آبان 1388
غرغرانه شدید

 

مهمان گرچه عزیزست ولیک

خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود

تنهایی زندگی کردن رو دوست دارم و این جا هم تنها خونه گرفتم که کاملا راحت باشم. ولی الان حدود 8 روزه یکی از هم دانشگاهیام اومده پیشم و قراره بوده فقط 3 روز اینجا بمونه تا توی دانشگاه بهش هاستل بدن و هنوز این اتفاق نیفتاده. بعضی از کارهاش عصبیم می کنه. دیگه یه جورایی داره غیر قابل تحمل میشه. کاش زودتر بره سر خونه خودش. بازم مهربونی کردن واسه دیگران داره رو اعصاب خودم راه میره. اونم که ماشالا اینقدر خونسرد. درسته که من واسه خونم خدمتکار دارم ولی اون فقط برای انجام دادن کارهای منه نه دیگران. هزار تا ظرف کثیف می کنه می چینه اون جا نمی شوره. تازه دیروز سراغ می گرفت این خانومه لباساتم می شوره؟ گفتم نه! می خواست لباساشم بده بشوره! دیشب یه قاشق که باهاش تخم مرغ هم زده بود رو آب زد گذاشت اونجا. منم عصبی شدم برداشتم بوش کردم بوی تخم مرغ می داد، پرتش کردم توی ظرفشویی ولی بهش هیچی نگفتم. لیوان شیر رو آب می زنه می ذاره سر جاش. نمی فهمه شیر چربه! با مایع ظرفشویی بیگانه است انگار. بعدش 3 ساعت! دقیقا 3 ساعت میره حمام! آخه بابا مگه چیکار داری اینقدر طول می دی؟! می رم خرید خریداشو می اندازه تو سبد من، بعد موقع حساب کردن غیب میشه! لااقل خرید خودتو حساب کن بابا! من که مسئول خرید تو نیستم! مهمونی که نیومدی. منم مثه تو این جا دانشجوام! با کلمه share هم آشنایی نداره. غذا از بیرون هم که سفارش می دم حتی پیک خودشو نمی ده! یعنی حتی یه تعارف هم نمی کنه! غذا هم که همش من دارم می پزم. دیروز یه غذا پخت همش مونده توی یخچال. خودشم نتونست بخوره. فقط متریال رو حروم کرد. چی کار کنم؟! به نظرت اگه فردا بهش هاستل ندادن من بهش بگم بره؟ بگم قرار بوده تا چهارشنبه اینجا باشی و الان دوشنبه هفته بعدش شده؟! خسته شدم.

نوشته شده توسط "می" درساعت 12:56| | لينك ثابت
جمعه هشتم آبان 1388
چش

 

نمی دونم این چشمام چی داره! خنده ام می گیره دیگه از بس همه میگن...

پ. ن: اینم ۸/۸/۸۸

نوشته شده توسط "می" درساعت 0:53| | لينك ثابت
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
گمشده

 

مدرک یکی از سوابق کاریم نیست! نه توی خونه بود و نه این جا. احتمال میدم مامان اینا درست همه جا رو نگشته بودن با این که آدرس دقیق بهشون دادم! در هر صورت الان نمی دونم چه بلایی به سرش اومده. این روزها هم لازمش دارم. فکر کنم باید بی خیالش بشم.

پ.ن: گاهی آدم بدفرم قاطی می کنه!  برای همین ترجیح میده کاغذ سپید بمونه تا بیاد و چیزایی بنویسه که بعدان پشیمون بشه!

نوشته شده توسط "می" درساعت 19:22| | لينك ثابت